close
تبلیغات در اینترنت
داستان های آموزنده
--------->
eee style>
برآنچه از شما فوت شده غمگین نشوید وآنچه داده شد شاد مشوید خداوند هیچ متکبری را دوست ندارد س المجادله ا24
جستجوگر پیشرفته



[Menu_Code]

سلام و خوش آمد گویی به تمام کسانی که از وبلاگ ما دیدن می کنند . دوستان وبلاگ نویس یرای استفاده از مطالب این وبلاگ یا لینک مربوطه را به این وبلاگ ارجاع دهید یا آدرس این وبلاگ را قید نمایید باتشکر - علیزاده سوم مرداد92

هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981 میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون را برای برخی آزمایشها و  تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل کند.


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 6

تاریخ : جمعه 01 فروردين 1393 | نظرات دوستان () بازدید : 61

درس استاد


استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از آب را به دست گرفت

 تا همه آن را ببینند بعد از شاگردانش پرسید:به نظر شما وزن

این لیوان چقدر است؟ شاگردی گفت پنجاه گرم دیگری گفت

صد گرم وآن یکی گفت صدو پنجاه گرم. استاد گفت: من هم

بدون وزن کردن نمی دانم دقیقا وزن این لیوان چقدر است. اما

 سوال من این است که اگر من این لیوان آب را چند دقیقه

همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند:

هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید : خوب اگر یک ساعت

 همین طور نگه داری چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان

گفت: دستتان درد می گیرد. استاد گفت حق با توست حالا

  اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه می شود؟ شاگرد دیگری

گفت عضلات دست تان به شدت تحت فشار قرار می گیرد

بی حس یا فلج می شوند وکارتان به بیمارستان خواهد

کشید همه شاگردان خندیدند! استاد گفت : بسیار خوب

 ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییری کرده است؟ شاگردان

 جواب دادند: خیر. استاد گفت: پس چه چیزی باعث درد

وفشار بر روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟

 شاگردان گیج شده بودند یکی از آنها گفت: لیوان را زمین

بگذارید. استادگفت: دقیقا مشکلات زندگی هم همین است.

اگرآنه را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد اگر

 مدت طولانی تری به آنها فکر کنید به درد خواهد آمد. اگر

بیشتر از آن نگه شان دارید فلج تان خواهد کرد ودیگر

قادر به انجام کاری نخواهید بود.


فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهمتر آن

است که در پایان هر روز پیش از خواب همه آنها را زمین

بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید. هر روز

 صبح سر حال وقوی بیدار می شوید وقادر خواهید بود از

عهده ی هر مساله ای که برایتان پیش می آید بر آیید

 پس دوستان همین الان لیوان هایتان را زمین بگذارید وزندگی کنید.

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 13

تاریخ : شنبه 12 بهمن 1392 | نظرات دوستان () بازدید : 27




دخترى ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولى هرگز نمی توانست

با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث میکردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازى که دوست صمیمى پدرش

بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمى به او بدهد تا بتواند مادر

شوهرش را بکشد ! داروساز گفت : اگر سم خطرناکى

به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک

خواهند برد ، پس معجونى به دختر داد و گفت که هر روز مقدارى

از آن را در غذاى مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم‌کم در او اثر

کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت

با مادر شوهر مدارا کند تا کسى به او شک نکند.




دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز

مقدارى از آن را در غذاى مادر شوهر می ریخت و با مهربانى

به او میداد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت



عروس ، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک

روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : آقاى دکتر ، دیگر از مادر

شوهرم متنفر نیستم ، حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر

دلم نمیخواهد بمیرد ؛ خواهش میکنم داروى

دیگرى به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.




داروساز لبخندى زد و گفت : دخترم ، نگران نباش ؛ آن معجونى که

به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که

حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.




امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : یکشنبه 22 دي 1392 | نظرات دوستان () بازدید : 41

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه

درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه

نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان

نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک

از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .
استادپرسید :  مزه اش چطور بود ؟ 
شاگردپاسخ داد :  بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش 
پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه  .
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا  نمکها 

رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت

و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .

شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاداینبارهم از او مزه  آب داخل لیوان رو پرسید.

شاگرد پاسخ داد :  کاملا معمولی بود . 
پیر هندو گفت :  رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی

با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه  و اما این روح و

قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، 

میتونه بار اون همه رنج و اندوه  رو براحتی تحمل کنه ،

بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب .

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

تاریخ : یکشنبه 22 دي 1392 | نظرات دوستان () بازدید : 31

ماجرای عذاب وجدان

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 35

تاریخ : شنبه 07 دي 1392 | نظرات دوستان () بازدید : 57

كسي بود كه راه خانه اش را گم مي كرد حتي نام

خوش را از ياد مي برد  بعضي وقت ها مردم از سر

دلسوزي  اورا به در منزلش مي بردند. تا اين كه او

دلش هوس كرد طلبه شود به حوزه علميه حنفي ها رفت .

وقتي  اظهار كرد كه مي خواهد طلبه شود از او خواستند

كه يك جمله اي را حفظ كند تا دو سه ماه هم به او فرصت دادند  جمله چه بود ؟

 حضرت ابوحنيفه فرموده است اگر پوست سگ

را دباغي كنند با آن مي شود نماز خواند .

 سكاكي رفت وچندين هفته تمرين كرد تا روزي از

روزها سر وكله اش توي حوزه ي علميه پيدا شد .

گفتند جمله چه بود ؟ سكاكي گفت :حضرت سگ فرموده

است اگر پوست ابوحنيفه را دباغي كنند با آن مي شود

نماز خواند  او را با عصبانيت از حوزه بيرون كردند آن

بي چاره تصميم خودش را گرفت  او تصميم

گرفت تا خودش را راحت كند وخودكشي نمايد.

 لذا سر به بيابان گذاشت  .حالا آدمي كه اين همه هوش

وگوش دارد چه طور مي خواهد خودكشي نمايد؟

  نمي دانست خودش را چگونه راحت كند رفت تا كنار

آبي رسيد كه از بلندي به روي تخته سنگي مي ريخت

وقتي جلوتر رفت ديد آب به اين نرمي سنگ با آن محكمي

را گود كرده است با خودش فكري كرد وگفت يعني

ذهن من از اين تخته سنگ هم سفت تر است

 ورفت دنبال علم آموزي

تا اين كه يكي از دانشمندان علم صرف ونحو گرديد

بله  انسان كافي است اراده وتلاش داشته باشد چه بسا

كساني كه بهترين هوش راخدا به آنها داده است ولي آن

را به قول آقاي دانشمند آكبند تحويل مي گيرند وآكبند تحويل مي دهند.

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10

تاریخ : شنبه 07 دي 1392 | نظرات دوستان () بازدید : 61

داستان نجار پیر


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25

تاریخ : سه شنبه 03 دي 1392 | نظرات دوستان () بازدید : 41

حكایت دلتنگی عزرائیل

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

تاریخ : دوشنبه 18 آذر 1392 | نظرات دوستان () بازدید : 57

داستان بوی کباب!!!

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 20

تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392 | نظرات دوستان () بازدید : 61


یک سوال :شما  بعنوان یک فرزند از پدر و مادر خود چه


انتظاری دارید؟

(3سوال)



امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 46

تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1392 | نظرات دوستان () بازدید : 95

تعداد صفحات : 4


ارسال لینک
با سلام و خوش آمد گویی به تمام کسانی که از وبلاگ ما دیدن می کنند . اینجانب علیزاده دبیر دینی و عربی از شهر زیبای ارومیه( مرکز استان آذربایجان غربی) مفتخرم که خدمتی به دانش آموزان و همکاران گرامی میهنم داشته باشم.هدف از ساخت این وبلاگ آشنایی بیشتر دانش آموزان با زبان شیوا و زیبای عربی ومطالب آموزنده دینی می باشد امیدوارم مفید واقع گردد. (تولد وبگاه:3مرداد 92)
بالای صفحه
 گنجینه عربي- عليزادهܓ✿ܓ♥●•٠·˙
firefox
opera
google chrome
safari
>